تبليغاتX
ادبیات کودکان و نوجوانان

بچه های خوب ایران دیگر قصه های خوب نخواهند داشت. نمیدانم شاید هم قصه های خوب داشته باشند اما قصه های آن قصه گوی خوب را نخواهند داشت. آن قصه گوی خوب ما، مهدی آذریزدی در سال   ۱۳۰۰ در خرمشاه در حوالی یزد به دنیا آمد. وی بقول خودش از خانواده فقیری بود. پدرش از طریق رعیتی و باغبانی زندگی را می گذراند. به خاطر متعصب بودنش مدرسه را قبول نداشت لذا قصه گوی خوب ما مکتب نرفته ماند و عقده کتاب پیدا کرد و به قول خودش با آن عقده هم از دنیا رفت. اما لااقل اینقدر مهربان بود که برای ما کتابهای خوب تهیه کرد و برای ما شعر قند و عسل سرود تا ما هم مثل او عقده کتاب نداشته باشیم. از این قصه گوی مکتب نرفته آثار زیر برجای مانده است: 

۱. قصه های خوب برای بچه های خوب  در ۱۰ جلد

۲. قصه های تازه از کتابهای کهن

۳.خیر وشر

۴. حق و ناحق

  ۵. ده حکایت

۶. بچه آدم

۷. پنج افسانه

۸. مرد و نامرد

۹. قصه ها و مثلها

۱۰. هشت بهشت

۱۱. بافنده دانا

۱۲. اصل موضوع و دوازده حکایت دیگر و...

مجله سوره نوجوانان در سال ۱۳۷۵ در قالب مجموعه "پیشکسوتان ادبیات کودکان و نوجوانان" زندگی و آثار مهدی آذر یزدی را از سوی حوزه هنری منتشر کرده است. علاقه مندان آثار این قصه نویس مهربان را برای دانستن بیشتر در باره خودش به این کتاب آدرس میدهیم. چرا که دیگر او را نخواهیم داشت. و او قم را بر زمین گذاشت و مانند خیلی از قهرمانان قصه هاش به پیش خدا سفر کرد.

یادش گرامی باد

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 10:6 توسط مهدی محمدی |

بنده نیز به نوبه خودم آغاز بهار طبیعت را بر شما علاقمندان حوزه ادبیات کودکان و نوجوانان و همه ملت ایران و ملتهای علاقمند به صلح و دوستی و انسانیت تبریک و تهنیت عرض میکنم. امیدوارم خداوند به همه ما این توفیق را عنایت کند که بتوانیم همزمان با آغاز تحول در طبیعت، تحولی نیز در طبیعت خودمان بوجود آوریم.

انشاء الله

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 1:9 توسط مهدی محمدی |

 

پیش از اینها فکر میکردم خدا

خانه­ای دارد کنار ابرها                                                       

مثل قصر پادشاه قصه­ها

خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه­های برجش از عاج بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

...

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی­رحم بود و خشمگین

خانه­اش در آسمان، دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

.....

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه، در یک روستا

خانه­ای دیدم، خوب و آشنا

زود پرسیدم: پدر اینجا کجاست؟

گفت: اینجا خانه خوب خداست

....

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه­اش اینجاست؟ اینجا در زمین؟

گفت آری، خانه او بی­ریاست

فرشهایش از گلیم و بوریاست

.....

تازه فهمیدم خدایم،  این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی، از من به من نزدیکتر

از رگ گردن به من نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد

...

میتوان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

قیصر امین پور

 

در گذشت این شاعر پر آوازه را بر جامعه ایران زمین و دوستداران ادبیات و خانواده محترمش تسلیت عرض می­کنم. یاد و خاطره­اش گرامی باد.

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 22:55 توسط مهدی محمدی |

 

امشب سر مهربان نخلی خم شد

در کاسه­ی نان به جای خرما غم شد

در خانه­ی دور بیوه­ای شیون کرد

همبازی کودک یتیمی کم شد

قیصر امین پور

 

پدر یتیمان

هوا خیلی گرم بود. آن قدر زیاد که از شدت گرما، خیلی از مردم از خانه­هایشان بیرون نمی­آمدند. امام علی (ع) از خانه­اش بیرون آمد. آفتاب گرم بر سر و صورت او تابید، اما او به خانه برنگشت و به راه افتاد. از کوچه رد می­شد، مردی او را دید، مرد جلو آمد، سلام کرد و از امام پرسید: " یا علی، در این گرمای شدید برای چه کاری از خانه بیرون آمده­اید؟ " اما جواب سلام مرد را داد و با خوشرویی لبخندی زد و فرمود: " برای اینکه ستمدیده­ای را یاری کنم یا سوخته دلی را پناه دهم."

صدای بازی بچه­ها کوچه را پر کرده بود. کودکی گوشه­ای نشسته بود و همان طور که اشک می­ریخت به بازی کردن بچه­ها نگاه می­کرد. صدای خنده و بازی بچه­ها بیشتر شد و کودک از این که نمی­توانست با آنها بازی کند، بیشتر گریه­اش گرفت. امام علی (ع) به آن کوجه رسید. کودک هنوز گریه میکردکه سایه­ای را بالای سرش احساس کرد. سرش را که بلند کرد، امام علی (ع) را دید که با مهربانی به او لبخند می­زند. امام نگاهی به کودک کرد، دستی به سرش کشید و از او پرسید: " چه شده فرزندم؟ " و با دستهای مهربانش اشک­های کودک را پاک کرد. کودک با بغض گفت: " بچه­ها مرا بازی نمی­دهند. می­گویند ما با تو بازی نمی­کنیم، چون تو یتیمی و پدر نداری. امام لبخندی به کودک زد. سکه­ای در دستهای او گذاشت و گفت: " برو با آنها بازی کن و بگو بابای من علی بن ابیطالب است". کودک با خوشحال به سمت بچه­ها دوید.

(میرغنی، معصومه سادات. پدر یتیمان.  قاصدک، تیر و مرداد 1386: 84).

این مصیبت بزرگ را بر تمام دوستداران عدالت و حقیقت تسلیت عرض میکنم

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 1:43 توسط مهدی محمدی |

سالروز تولد دخت نبوت، همسر ولایت، مادر امامت حضرت زهراء مرضیه و روز زن و روز مادر را بر حضور تمامی زنان و مادران ایران زمین تبریک و تهنیت عرض میکنم

  

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:48 توسط مهدی محمدی |

 

 

آغاز سال جدید را به تمام ملت ایران، مخصوصا علاقمندان حوزه ادبیات کودکان و نوجوانان تبریک و تهنیت عرض میکنم. امیدوارم سال جدید بر ادبیات کشورمان، سالی توام با خیر و برکت باشد

انشاءالله

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 2:1 توسط مهدی محمدی |

 

ایام شهادت حضرت ختمی مرتبت، پیامبر اکرم (ص) و سبط اکبرش امام حسن مجتبی (ع) و  هشتمین اختر تابناک امامت و ولایت، حضرت امام رضا (ع) را بر دوستداران اهل بیت تبریک  و تسلیت عرض میکنم

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 1:41 توسط مهدی محمدی |